۱۳۹۰ شهریور ۱۴, دوشنبه

به نظر میرسید هوا خنک تر شده. در حیاط باز بود ولی من آنچنان خنکی احساس نمیکردم. از پشت درهای توری درخت انار و زیتون و ازگیل معلوم بودند. پشت در، روی موکت خاکستری رنگ و رو رفته یک جفت دمپایی قرمز که دیشب قایم کرده بودم برای ظهر که دمپایی ها داغ می شدن، روی هم افتاده بودن. صدای عزیزی و خاله می اومد که در باره ی زنی به نام کَل خانم جان حرف می زدن و چایی می خوردن. خاله میخواست برای عزیزی زنجفیل توی چایی بریزه، عزیزی نگذاشت. گفت: اون دفعه که معده ام درد میکرد برای زنجفیل استخاره کردم بد اومد. خاله هم یک چیزی گفت تو مایه های: آره خب...  من هنگ کردم. نشستم جلوی در حیاط، تکیه زدم به تخت عزیزی که روبروی در بود. لیوان چایی رو گذاشتم زمین. یک متکا گذاشتم پشتم. نسیم گرمی به صورتم خورد. بیسکوییت کنجدی م رو زدم توی چایی و گاز زدم. یک نفس بلند کشیدم و به تو فکر کردم.

۱۳۹۰ فروردین ۲۱, یکشنبه

آبریل

بیست و هشت بار روی این کُره ی آبی، دور خورشید چرخیدم... کیف و جا مدادی و یک دفترچه ی نانوشته وانگشتر و رژ و ریمل هدیه گرفتم. گوشی ام رو توی دستام گرفتم و صدای زنگ کوتاه مدتشو نشنیده گرفتم و به سینه م فشردمش و ادامه ی فیلم آلمودوارم رو تماشا کردم.
همین...همین بود... تموم شد... سه آکابُ.

۱۳۹۰ فروردین ۱۹, جمعه

بازگشت-بازمرگ

   صبح هایی که کلاس ندارم و مجبور نیستم بعد از شوخی فرض کردن زنگ گوشیم،  گیج و منگ، بپرم پایین و کتری و کبریت و دستگیره رو روی شعله ی گاز توی آشپزخونه نصب کنم و به سرعت خودمو به دستشویی معرفی کنم، مسیر بازیابی خودم و رسوندن پاهام از روی تخت به روی زمین، ربع ساعتی طول میکشه. 
   امروز تا بیدار شدم، در طول این مسیر پرپیچ و خم، به این فک کردم که برفرض که هم اتاقیم چیزهایی رو که دوس ندارم بفهمه فهمیده باشه، حالا در اصل قضیه چه فرقی میکنه... یعنی مث وقتایی که تو خواب میبینی برهنه ای و میخوای بمیری که دستت به یه تکه پارچه برسه که خودتو بپوشونی و اون تکه پارچه رو هم هیچ وقت پیدا نمیکنی، الان من باید به فکر لاپوشونی باشم؟  نیستم که... عین خیالمم نیس. به خودم اومدم دیدم دارم میگم ولش کن، نمیفهمه که... اصن مشکل من نیس، مشکل اونه!

وسایلی که از شیراز آورده بودمو جادادم تو کمد، یخچالو هم خاموش کردیم که برفکاش آب شن... منم انگار که یخ مغزم آب شده باشه تمام مدتی رو که در حال دوخت و دوز کیفم بودم داشتم به خرانه بودن تمام افکار و احساساتم وقتی که شیراز بودم فک میکردم... که اصلن مگه میشه چیز به این مهمی رو بخوای به کسی تحمیل کنی؟ که اونم اصن با یه زبون دیگه حرف میزنه، تو یه دنیای دیگه سیر میکنه... خرم دیگه... دچار به یک نوع حماقت نوظهورهستم، که بسته به هورمونام تشدید میشه.


 اگه آدما هرمافرودیت بودن دیگه این مشکلاتو هم نداشتن. لازم نبود به جای یکی دیگه وقتی دارن توی ذهنشون راه حل طرح میکنن واسه بدبختی های عاطفیش، یهوگریه کنن و یه چیزی توی قفسه سینه شون داغ داغ بسوزه.احتیاجی به این همه خودسانسوری احساسی وابسته به جنسیت هم نبود که مدام فک کنی که این در شان من نیست و آن در شان من نیست و مرا آن به که روی خود به طور کل بپوشانم! این همه هم توی تاب بازی عشق و نفرت سرگیجه نمی گرفت کسی... 
چه چیزایی خوشال خوشال باخودم بردم شیراز و دس نخورده برگردوندم: تاریخ بیهقی مو، حتی اون بازی ریاضی قهوه ای رو هم بردم...! چه فکری کرده بودم با خودم؟! چقد همه چی به نظرم ساده می اومد، ساده، روشن، معلوم، غیر قابل چشم پوشی و بعد وقتی مجبور شدم نفس عمیق بکشم و لرزش دستمو زیر میز قایم کنم و دعا کنم که اشکم در نیاد، فهمیدم که چقد جلوی تمام این وهم و خیال های ذهنیِ معلق دراطرافم و غل و زنجیرهای ناگهانی که به دست و پام بسته شد، بی دفاع هستم.

امروز دیگه بارون نیومد... پس فردا میرم تو 29 سالگی، احتمالن دوباره عرعر مقدسمو سر میدم و روی یک تکه ابری که دو دقیقه بعد محو میشه و منم میفتم پایین میشینم و چند لحظه ذوق مرگانه تو آسمونا سیر میکنم. برعکسشم هستا... آدم تو روز تولدش میخواد بمیره تموم شه این ولادت.

کی فکرشو میکرد؟ حالا جدا از اون نمیدونم چرا از دیروز که رسیدم خوابگاه اینقدر احساس الاغیت و رقت انگیز بودن دارم؟ چی به سر آدم میاد که یه روزه اینقد حسش رنگ عوض میکنه؟

۱۳۸۹ اسفند ۱۷, سه‌شنبه

زین فلک منحنی

عجیبه ولی یک چیزهایی در زندگی واقعیت دارن، راستن.

 یک چیزهایی رو می خونی و میشنوی و میبینی و فکر میکنی که چقدر خوب که من اینها رو میدونم ولی نمی فهمی که اینها دونستن نیست... باید به جان خودت بیفتن تا معنیشون رو بفهمی. باید مورمور کنن زیر پوستت، باید توی بدنت همه ی جریانهای حیاتی ت رو بسوزونن، باید توی دهنت شیرین بشن...

بعضی چیزا راسته... یه روز میفهمی... بستگی به شهامتت داره.

۱۳۸۹ اسفند ۵, پنجشنبه

۱۳۸۹ اسفند ۴, چهارشنبه

صبر کردن درد دارد

این دندون رو جیگر گذاشتن هم از اون اصطلاحات عجیبه...  یه تصویر خونین، دردناک، ترس آور

امروز واسه خودم یه بازی ریاضیِ قهوه ای خریدم. حالا باید صبر کنم همبازیم هم بیاد. 

دندون رو جیگر بذار... میاد... پیداش میشه... زیاد دور نرفته... همین دور و براس... دندون رو جیگر بذار... دندون رو جیگر بذار...


۱۳۸۹ اسفند ۲, دوشنبه

بخشش لازم نیست...

نفسم که سرجا اومد، توی آینه لبخندیدم و گفتم: میبخشمش.
زیر دوش بدو بیراهامو یکی یکی شمردم و گفتم: میبخشمش.
جلوی آسمون تیره نفس عمیق کشیدم: میبخشمش.
خودم رو تصور کردم که سرشو جلوی من خم کرده، من کف دستم رو روی سرش میذارم  و میگم: میبخشمت.
یادم رفته بود ببخشم. یادم رفته بود که میتونم.
هنوز خط خطی های ته دلم نرفته... هنوز کاملن پاک نشده... یه کم اثرش هست ولی میره اونم.
بخشیدمش.
فک کنم تموم شد.

اِن توس آبراثُس

 دوباره بهار میشه و من دوباره بوی نفسهاشو میشنوم... از دیروز، از امروز، حتی اونروزی که رفته بودیم پیاده روی و من بین دوتا موتور گیر افتادم و چرخ یکیشون توی کمرم چرخید، حتی اون لحظه ای هم که همه جا بوی هولناک مرگ می اومد، عطر هواش تو سرم بود.

من صدای طپش قلبش رو توی هوای شب می شنوم، صدای مورمور کردن شو زیر پوست دنیا.

دوباره از نو، نو میشم. دوباره گندم سبز میکنم و دستمال به سرم میبندم و لوسترها رو تمیز میکنم و عطسه میکنم و جوانه ی شاخه ها رو میشمارم و دنبال بوی بهار نارنج میرم. دوباره از یک جای دور یک چیز ناشناخته ای به من حمله میکنه و من  دلم ازجا کنده میشه و به خودم میام میبینم دارم زار زار گریه می کنم.

دوباره عید داره میاد. زوده هنوز... تازه اول اسفنده... ولی من میبینمش ، نزدیکه.



۱۳۸۹ بهمن ۲۲, جمعه

روز-شب-روز

صبح من یک تکه کاغذ پیدا کردم. شاهراهی در سینه ام سوخت. گدازه هایش در گلویم چکه کرد. 
ظهر من دیدمش که در خواب راه میرفت و جای پاهایش روی بغض من میماند. من گیج بودم. من بوی خاکستر در هوا می پراکندم. من دختر بالغی بودم که دلش سوخته بود. 
شب توی دستهام 4 تا گوشواره ی نو داشتم.


آن مرد آمد.
آن مرد اتفاقی آمد.
آن مرد به سادگی آمد.
آن مرد در خواب آمد.
آن مرد در بیداری آمد.
آن مرد  تنها آمد.
آن مرد با بار آمد.
آن مرد با بغض آمد.
آن مرد زخمی آمد.
آن مرد بی سر آمد.
آن مرد بی چشم آمد.
آن مرد باآتش آمد.
من دیدمش که آمد.
من لرزیدمش که آمد.
من به پیشوازش نرفتم.

۱۳۸۹ بهمن ۲۰, چهارشنبه

شهر به شهر

دلم میخواست توی خاوران خونه داشتم... یه خونه ی کوچیک توی همون کوچه باغی، که ازش میریم طرف مسجدو قبرستون، با یه تکه باغ از همون باغهای ننه رجب ی که نخل های بزرگ داره و بهار که میشه زمینش از بنفشه و سنبل، بنفش میشه. درخت سیب میکاشتم توش و بادوم وازگیل و آلوی ترش... با یک عالمه سبزی.  

دلم میخواست توی شیراز خونه داشتم، کوچیک، طبقه ی پنجم-ششم. که توی پنجره ش فقط آسمون باشه و کوه. که توی کوچه ش اینقدر درخت نارنج باشه که بهار غروبها توی خونه فقط بوی بهارنارنج بیاد.
 که هر وقت دلم تنگ شد یواشکی به هیچ کس نگم و برم شیراز و شهر رو بِگردم و برای خودم از بازار وکیل گوشواره و مسقطی و پارچه های رنگی بخرم.

دلم می خواست تهران خونه داشتم یا مثل الان نیم متر اتاق، نزدیک یک کتابخونه ی بزرگ. که پنجره داشته باشه و پشت پنجره سپیدار و بید مجنون.

دلم میخواست مکه خونه داشتم، کنار مسجدالحرام، که هر وقت عاصی شدم برم بشینم اونجا طواف بی توقف سفیدپوشها رو نگاه کنم و توی دلم به مردمی که فکر می کنند هیچ وقت هیچ نامسلمونی وارد اون شهر نشده، بخندم.

دلم یک خونه می خواد تو همه ی شهرهایی که زندگی کردم و خاکشون به تنم چسبیده و وقتی میخوام جداشون کنم از خودم، خونم میریزه و اشکم درمیاد.
و تو ی همه ی شهرهایی که هنوز ندیدم ولی تصویر اونها در من هست...

۱۳۸۹ بهمن ۱۶, شنبه

چهره ی آبی

  داداش کوچیکه عاشق شده. همونی که من لگدهایی رو که به در و دیوار تن مادرم میزد هر روز با کف دستم دنبال میکردم. همونی که ساعتها توی بغلم براش لالایی می خوندم تا خودم خوابم ببره و اون پاشه و یواشکی در بره. همونی که دفتروکتابهاشو جلد می کردم و بهش دیکته می گفتم. همونی که صبحای زود که مامان صداش می کرد و دیرش شده بود و به امیرکبیر که مدرسه رااختراع کرده بود، فحش میداد و من بهش از زیر پتویی که روی سرم می کشیدم، طوری که خوابم نپره می خندیدم. همونی که باهاش قهر می کردم و تهدیدش می کردم که دیگه اون پولی رو که به من سپرده بود پس نمیدم. همون... خودِ خودش.

 برادرم عاشق شده. میشینه یه طوری از خواستنش حرف میزنه که من حسودیم میشه.
دیگه با دوتا کلمه حرف دعوامون نمیشه.
 انگار یک نفر درش عسل پاشیده و نرم ش کرده. عوض شده. خیره میشه و نیمساعت حرف نمیزنه. کلی تو هپروت رفته. داره بزرگ میشه. داره پوست میندازه. 

افتاده تو دور باطل؟ نمیدونم. 

۱۳۸۹ دی ۲۱, سه‌شنبه

واندرفول لایف

نذار به این راحتی از دستت بره... امروز هم رفت.
چار ساعت با دوست پسر دوستم سروکله زدم که جان مادرت اینقدر به این بچه گیر بیخود نده. نمیدونم چرا وقتی زیاد حرف میزنم از خودم بدم میاد و ته اش میگم به تو چه دخالت میکنی.
آندره ژیدم نصف کاره مونده، تمومش نکردم.
دوباره تبدیل به یک بچه ی حرف نفهم شدم که باباش رفته مسافرت و گرم کارای خودشه و این اینجا دلش گرفته.
خدایا نمیدونم کجا هستی ولی هرجا هستی من همه شو سپردم به تو... دیگه نمیخوام. منو از اینجا ببر.

۱۳۸۹ دی ۱۷, جمعه

آبنبات های جایزه دار

در پنج شنبه ای که تا 2 بعدازظهر خواب بودم و هیچ حسی نسبت به هیچ چیز نداشتم و یک نوع اَبسوردیته ی معلق در فضا به من حمله کرده بود، نشستم و ترانه ای ازنزدیک ترین خواننده ی زنی که میشناختم ترجمه کردم و لابه لای سطرهای آن انگشتان یک نفر را توی دستم فشردم و به چشمهاش شبیخون زدم.
 منتظر هم ماندم کلی... بیهوده. نیامد.
ته این پنجشنبه یکی در گوشم خواند: از هرچه میترسی، آرزویش را داری و هرچه آرزو میکنی، میترساندت.