۱۳۸۹ اسفند ۲, دوشنبه

اِن توس آبراثُس

 دوباره بهار میشه و من دوباره بوی نفسهاشو میشنوم... از دیروز، از امروز، حتی اونروزی که رفته بودیم پیاده روی و من بین دوتا موتور گیر افتادم و چرخ یکیشون توی کمرم چرخید، حتی اون لحظه ای هم که همه جا بوی هولناک مرگ می اومد، عطر هواش تو سرم بود.

من صدای طپش قلبش رو توی هوای شب می شنوم، صدای مورمور کردن شو زیر پوست دنیا.

دوباره از نو، نو میشم. دوباره گندم سبز میکنم و دستمال به سرم میبندم و لوسترها رو تمیز میکنم و عطسه میکنم و جوانه ی شاخه ها رو میشمارم و دنبال بوی بهار نارنج میرم. دوباره از یک جای دور یک چیز ناشناخته ای به من حمله میکنه و من  دلم ازجا کنده میشه و به خودم میام میبینم دارم زار زار گریه می کنم.

دوباره عید داره میاد. زوده هنوز... تازه اول اسفنده... ولی من میبینمش ، نزدیکه.



هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر