نفسم که سرجا اومد، توی آینه لبخندیدم و گفتم: میبخشمش.
زیر دوش بدو بیراهامو یکی یکی شمردم و گفتم: میبخشمش.
جلوی آسمون تیره نفس عمیق کشیدم: میبخشمش.
خودم رو تصور کردم که سرشو جلوی من خم کرده، من کف دستم رو روی سرش میذارم و میگم: میبخشمت.
یادم رفته بود ببخشم. یادم رفته بود که میتونم.
هنوز خط خطی های ته دلم نرفته... هنوز کاملن پاک نشده... یه کم اثرش هست ولی میره اونم.
بخشیدمش.
فک کنم تموم شد.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر