به نظر میرسید هوا خنک تر شده. در حیاط باز بود ولی من آنچنان خنکی احساس نمیکردم. از پشت درهای توری درخت انار و زیتون و ازگیل معلوم بودند. پشت در، روی موکت خاکستری رنگ و رو رفته یک جفت دمپایی قرمز که دیشب قایم کرده بودم برای ظهر که دمپایی ها داغ می شدن، روی هم افتاده بودن. صدای عزیزی و خاله می اومد که در باره ی زنی به نام کَل خانم جان حرف می زدن و چایی می خوردن. خاله میخواست برای عزیزی زنجفیل توی چایی بریزه، عزیزی نگذاشت. گفت: اون دفعه که معده ام درد میکرد برای زنجفیل استخاره کردم بد اومد. خاله هم یک چیزی گفت تو مایه های: آره خب... من هنگ کردم. نشستم جلوی در حیاط، تکیه زدم به تخت عزیزی که روبروی در بود. لیوان چایی رو گذاشتم زمین. یک متکا گذاشتم پشتم. نسیم گرمی به صورتم خورد. بیسکوییت کنجدی م رو زدم توی چایی و گاز زدم. یک نفس بلند کشیدم و به تو فکر کردم.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر