۱۳۸۹ بهمن ۲۲, جمعه

روز-شب-روز

صبح من یک تکه کاغذ پیدا کردم. شاهراهی در سینه ام سوخت. گدازه هایش در گلویم چکه کرد. 
ظهر من دیدمش که در خواب راه میرفت و جای پاهایش روی بغض من میماند. من گیج بودم. من بوی خاکستر در هوا می پراکندم. من دختر بالغی بودم که دلش سوخته بود. 
شب توی دستهام 4 تا گوشواره ی نو داشتم.


آن مرد آمد.
آن مرد اتفاقی آمد.
آن مرد به سادگی آمد.
آن مرد در خواب آمد.
آن مرد در بیداری آمد.
آن مرد  تنها آمد.
آن مرد با بار آمد.
آن مرد با بغض آمد.
آن مرد زخمی آمد.
آن مرد بی سر آمد.
آن مرد بی چشم آمد.
آن مرد باآتش آمد.
من دیدمش که آمد.
من لرزیدمش که آمد.
من به پیشوازش نرفتم.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر