۱۳۸۹ دی ۱۷, جمعه

آبنبات های جایزه دار

در پنج شنبه ای که تا 2 بعدازظهر خواب بودم و هیچ حسی نسبت به هیچ چیز نداشتم و یک نوع اَبسوردیته ی معلق در فضا به من حمله کرده بود، نشستم و ترانه ای ازنزدیک ترین خواننده ی زنی که میشناختم ترجمه کردم و لابه لای سطرهای آن انگشتان یک نفر را توی دستم فشردم و به چشمهاش شبیخون زدم.
 منتظر هم ماندم کلی... بیهوده. نیامد.
ته این پنجشنبه یکی در گوشم خواند: از هرچه میترسی، آرزویش را داری و هرچه آرزو میکنی، میترساندت.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر