۱۳۸۹ دی ۶, دوشنبه

صدا، اسلوموشن، بی حرکت

مطمئن هستم که یکی هست که جلوه های ویژه ی زندگی آدم را سر وشکل می دهد، صحنه هایی برایت درست می کند که گاهی فقط خودت می بینی و گاهی فقط خودت نمی بینی.

 تمام زمان مفید روزم را با یکی گذراندم و تمام صحنه های روزم یک جایی در من پشت چشمهام ثبت و ضبط شد. ولی نمی دانستم که صدای ضبط شده اش را با این کیفیت بالا دارم با خودم این وروآن ور میبرم.
 اولِ خوابم بود، تازه وارد مکالمات عجیب و غریب خواب آلوده ی ذهنم شده بودم که صدای حرف زدن این آدم انگار در تمام سلولهای تنم منعکس شد و همانجا ماند! من که عادت به خوابیدن با چشمهای باز دارم، خواب بودم و سقف تاریک اتاق را میدیدم و در انعکاس این صدای راکد مانده ی لذت انگیز، گیرافتاده بودم. لحظه ی عجیبی بود. بیدار شدم و دوباره خوابم برد. یکی پشت صحنه، انگار یک ترفند جدید یرایم رو کرد. چقدر ناخودآگاه من دقیقِ دقیق میبیند و میشنود و... من بی خبرم.

۱۳۸۹ دی ۱, چهارشنبه

وینتر

  اولین ساعت زمستان.
امروز امتحان انواع شعر فرانسه دادیم و هیچ کس شاید درک نکند و لی من از اینکه این زن اینطور به من توجه دارد یک لذت عجیب وغریبی میبرم. عصر با زهرا رفتیم شوخی شوخی یک جایی رو آتیش زدیم و بعد هم رفتیم به افتخار خودمون هات داگ خوردیم.واز آنجا که مجرم همواره به محل جرم برمیگردد، بعدش برگشتیم محل آتیش سوزی رو چک کردیم.
 غروب رسیدم خوابگاه. غروب بلندترین شب سال.
 درحالیکه هیجان داشتم که این غلطی رو که کردیم به همه اعلام کنم، تا فیسبوک رو باز کردم و حروف کلمه ی یلدا ظاهر شد، یک درد عجیبی روی گلوم چنگال کشید و من با مامان و بابا و پسرها از در خونه ی بابا بزرگم رفتیم تو، ومن افتادم وسط هال اولی و "آقا سید هاشم" رو بغل کردم و اشکم در اومد و کسی جلوم اون ظرف آجیل خوری چوبی رو که سر پرنقش و نگاری داشت، چرخوند ومن صداشواز میون صدا های تک تک آدمهایی که اونجا بودند شنیدم.
آدمهای فیسبوک رو حاضر غائب کردم و خوابیدم. ته خوابم این بود که شوهر خاله من داشت ماشین رو روشن میکرد که لئوناردو دی کاپریو رو برسونه یک جایی و من وقتی در جلو رو باز کردم که خودمو بچپونم دیدم یک بچه ای اونجا نشسته که پا نداره وبه خودم لرزیدم و گویا بچه ی خاله م بود. 
بیدار که شدم ساعت 10 شب بود. مرضیه با اس ام اس دوباره بهم فحش داده بود و گفته بود که نمیتونم از زیر ترجمه ی داستان کوتاه شروود اندرسون در برم. عالم و آدم هم تبریک شب یلدا فرستاده بودند.
 الان نشسته م در درازای شب، فیلم بلک سوان رو داونلود میکنم که همین امشب ببینم و چای سبز و شکلات 72 درصد پارمیدا میلمبانم. بابا بزرگم هی میاد توی گوشم حرف میزنه و بوسم میکنه و میره.

تو این زمستان خشک و بی بارون و برف، من به چیزهایی که انتظارشون رو ندارم نزدیک میشم. منِ عاقل ام داره به سقط یا سزارین فکر میکنه.

۱۳۸۹ آذر ۲۹, دوشنبه

من، من، من، من

من همیشه به این تئوری های گاه درهوا مانده ی روانشناختی شک داشتم ولی کلی وقت بود فهمیده بودم که در من، حداقل چهارتا من زندگی میکنند. ولی هیچ وقت هرچهارتا را باهم ندیده بودم تا آن روز.

 که بهار بود و جمعه بود و من ازصبح حس این داشتم که منِ عاقل م نیستش. منِ احساساتی م با منِ سکشوال م از صبح درگوشی پچ پچ میکردند و من نمیفهمیدم چه میگویند. بهت زده بودم. فکر میکردم یکی دارد با من شوخی میکند.  با منِ مادیِ بدنی ام تنها بودم. به صورت خودم درآینه نگاه میکردم و به دستهام خیره می شدم و گیج مانده بودم و نمی فهمیدم دراطرافم چه میگذرد و چرا زمان نمیگذرد.

غروب جمعه ازسرگذراندم وشب شد. یادم هست که روی تخت دراز شده بودم و با لب تاپ یک چیزی میخواندم و "تو ای پری کجایی" گوش میدادم که دیدم که صورتم خیس شد و من احساساتی و من سکشوال م، من عاقل ازهوش رفته ام را زنده به گور کردند و من مثل بچه ها گریه می کردم.
صبح شد، یادم به هیچ چیز نبود و یک فکر مزاحمی را هی داشتم رصد میکردم  که من احساساتی ام ظاهر شد، جلوی من ایستاد. دست بر شکم برآمده اش کشید و دست دیگر روی گلویم گذاشت و فشرد. یادم نمیرود که آفتاب صبح کف اتاق پهن بود و هم اتاقی ام جلوی من داشت کره و مربا میخورد و من اشکم توی لیوان چایی ام ریخت و تکه بیسکویت نیم خورده راروی زمین گذاشتم و جلوی نگاه هاج و واج من مادیِ بدنی م که خوب نخوابیده بودو گرسنه مانده بود لباس پوشیدم و رفتم دانشگاه.

ماه از پشت ماه گذشت.
 من احساساتی ام پا به ماه بود و نمیزایید. قلم مو بر میداشت، در  خونم میزد و روی ضربان گلویم شکل یک صدا را میکشید و من درد زایمان میکشیدم.
 من سکشوال م کنارم می نشست و ظرف عسل می آورد و انگشت انگشت دهانم می کرد و من همه را تف میکردم.
من مادی ام ساز و نوای شادمانه می نواخت تابغضم پراکنده شود ولی تلخی دهانش آزارم میداد.
 من آن روزها هزار بار من عاقلم را نبش قبر کردم و دست و پایش را مالیدم و آب به حلقش ریختم تا نفسش برگردد و او بی جان گوشه ای مچاله می افتاد و لب از لب وا نمیکرد.

پاییز شد.
 دوشنبه بود.اینترنت حاضر.ایمیل زدم به یک نفر از آن سر دنیاو جوابم داد. وقتی پای کلماتش ده دقیقه تمام مثل یک دختر بچه سه ساله که آغوش تمام مردهای شجره نامه اش را میخواست گوله گوله اشک ریختم، دستش را به موهایم کشید و برای منِ عاقل م نسخه ای به دست خودم نوشت. یکی آواز خواند آن وسط. من رقصیدم و معجونم را به حلق من عاقل م ریختم و رنگ آسمان عوض شد.

من عاقل م روی تخت سلطنت نشسته،یک تاج کاغذی از ورق پاره های ادبیات فرانسه روی سرش گذاشته ام. من سکشوال م پای او را می بوسد و بلند می شود به من پوزخند میزند و میگوید:"خاک بر اون سرت کنن" و من میگویم که "بیاحرف دلت را بزن ببینم چه می گویی" و به من مادیِ بدنی م لبخند میزنم.
ولی نگرانم... من احساساتی م باردار ست هنوز. کسی خبر ندارد.

۱۳۸۹ آذر ۲۸, یکشنبه

بارون هم میاد

اولین حرفی که آدم ممکن است در وبلاگش بزند چه چیزی میتواند باشد؟
من این صفحه را درست کردم که یک کم بیشتر حواسم به این افکار و احساسات لرزانی که صبح تا شب از من عبور میکنند باشد. 
که یک کم حافظه ام را تقویت کنم
که بعضی چیزهای لذیذ و مریض زندگی ام را دوباره بتوانم نشخوار کنم و یا قورتشان بدهم یا تفشان کنم.
شاید هم همانطوری که پشت سر آن آدم 80 ساله عزیزم راه میروم و افکارش را مزه مزه میکنم، مثل او هر روز نیم ساعت از بالهام و از ضربان رگهام شعر بگویم. 
حالا تا ببینیم.