من همیشه به این تئوری های گاه درهوا مانده ی روانشناختی شک داشتم ولی کلی وقت بود فهمیده بودم که در من، حداقل چهارتا من زندگی میکنند. ولی هیچ وقت هرچهارتا را باهم ندیده بودم تا آن روز.
که بهار بود و جمعه بود و من ازصبح حس این داشتم که منِ عاقل م نیستش. منِ احساساتی م با منِ سکشوال م از صبح درگوشی پچ پچ میکردند و من نمیفهمیدم چه میگویند. بهت زده بودم. فکر میکردم یکی دارد با من شوخی میکند. با منِ مادیِ بدنی ام تنها بودم. به صورت خودم درآینه نگاه میکردم و به دستهام خیره می شدم و گیج مانده بودم و نمی فهمیدم دراطرافم چه میگذرد و چرا زمان نمیگذرد.
غروب جمعه ازسرگذراندم وشب شد. یادم هست که روی تخت دراز شده بودم و با لب تاپ یک چیزی میخواندم و "تو ای پری کجایی" گوش میدادم که دیدم که صورتم خیس شد و من احساساتی و من سکشوال م، من عاقل ازهوش رفته ام را زنده به گور کردند و من مثل بچه ها گریه می کردم.
صبح شد، یادم به هیچ چیز نبود و یک فکر مزاحمی را هی داشتم رصد میکردم که من احساساتی ام ظاهر شد، جلوی من ایستاد. دست بر شکم برآمده اش کشید و دست دیگر روی گلویم گذاشت و فشرد. یادم نمیرود که آفتاب صبح کف اتاق پهن بود و هم اتاقی ام جلوی من داشت کره و مربا میخورد و من اشکم توی لیوان چایی ام ریخت و تکه بیسکویت نیم خورده راروی زمین گذاشتم و جلوی نگاه هاج و واج من مادیِ بدنی م که خوب نخوابیده بودو گرسنه مانده بود لباس پوشیدم و رفتم دانشگاه.
ماه از پشت ماه گذشت.
من احساساتی ام پا به ماه بود و نمیزایید. قلم مو بر میداشت، در خونم میزد و روی ضربان گلویم شکل یک صدا را میکشید و من درد زایمان میکشیدم.
من سکشوال م کنارم می نشست و ظرف عسل می آورد و انگشت انگشت دهانم می کرد و من همه را تف میکردم.
من مادی ام ساز و نوای شادمانه می نواخت تابغضم پراکنده شود ولی تلخی دهانش آزارم میداد.
من آن روزها هزار بار من عاقلم را نبش قبر کردم و دست و پایش را مالیدم و آب به حلقش ریختم تا نفسش برگردد و او بی جان گوشه ای مچاله می افتاد و لب از لب وا نمیکرد.
پاییز شد.
دوشنبه بود.اینترنت حاضر.ایمیل زدم به یک نفر از آن سر دنیاو جوابم داد. وقتی پای کلماتش ده دقیقه تمام مثل یک دختر بچه سه ساله که آغوش تمام مردهای شجره نامه اش را میخواست گوله گوله اشک ریختم، دستش را به موهایم کشید و برای منِ عاقل م نسخه ای به دست خودم نوشت. یکی آواز خواند آن وسط. من رقصیدم و معجونم را به حلق من عاقل م ریختم و رنگ آسمان عوض شد.
من عاقل م روی تخت سلطنت نشسته،یک تاج کاغذی از ورق پاره های ادبیات فرانسه روی سرش گذاشته ام. من سکشوال م پای او را می بوسد و بلند می شود به من پوزخند میزند و میگوید:"خاک بر اون سرت کنن" و من میگویم که "بیاحرف دلت را بزن ببینم چه می گویی" و به من مادیِ بدنی م لبخند میزنم.
ولی نگرانم... من احساساتی م باردار ست هنوز. کسی خبر ندارد.