صبح هایی که کلاس ندارم و مجبور نیستم بعد از شوخی فرض کردن زنگ گوشیم، گیج و منگ، بپرم پایین و کتری و کبریت و دستگیره رو روی شعله ی گاز توی آشپزخونه نصب کنم و به سرعت خودمو به دستشویی معرفی کنم، مسیر بازیابی خودم و رسوندن پاهام از روی تخت به روی زمین، ربع ساعتی طول میکشه.
امروز تا بیدار شدم، در طول این مسیر پرپیچ و خم، به این فک کردم که برفرض که هم اتاقیم چیزهایی رو که دوس ندارم بفهمه فهمیده باشه، حالا در اصل قضیه چه فرقی میکنه... یعنی مث وقتایی که تو خواب میبینی برهنه ای و میخوای بمیری که دستت به یه تکه پارچه برسه که خودتو بپوشونی و اون تکه پارچه رو هم هیچ وقت پیدا نمیکنی، الان من باید به فکر لاپوشونی باشم؟ نیستم که... عین خیالمم نیس. به خودم اومدم دیدم دارم میگم ولش کن، نمیفهمه که... اصن مشکل من نیس، مشکل اونه!
وسایلی که از شیراز آورده بودمو جادادم تو کمد، یخچالو هم خاموش کردیم که برفکاش آب شن... منم انگار که یخ مغزم آب شده باشه تمام مدتی رو که در حال دوخت و دوز کیفم بودم داشتم به خرانه بودن تمام افکار و احساساتم وقتی که شیراز بودم فک میکردم... که اصلن مگه میشه چیز به این مهمی رو بخوای به کسی تحمیل کنی؟ که اونم اصن با یه زبون دیگه حرف میزنه، تو یه دنیای دیگه سیر میکنه... خرم دیگه... دچار به یک نوع حماقت نوظهورهستم، که بسته به هورمونام تشدید میشه.
اگه آدما هرمافرودیت بودن دیگه این مشکلاتو هم نداشتن. لازم نبود به جای یکی دیگه وقتی دارن توی ذهنشون راه حل طرح میکنن واسه بدبختی های عاطفیش، یهوگریه کنن و یه چیزی توی قفسه سینه شون داغ داغ بسوزه.احتیاجی به این همه خودسانسوری احساسی وابسته به جنسیت هم نبود که مدام فک کنی که این در شان من نیست و آن در شان من نیست و مرا آن به که روی خود به طور کل بپوشانم! این همه هم توی تاب بازی عشق و نفرت سرگیجه نمی گرفت کسی...
چه چیزایی خوشال خوشال باخودم بردم شیراز و دس نخورده برگردوندم: تاریخ بیهقی مو، حتی اون بازی ریاضی قهوه ای رو هم بردم...! چه فکری کرده بودم با خودم؟! چقد همه چی به نظرم ساده می اومد، ساده، روشن، معلوم، غیر قابل چشم پوشی و بعد وقتی مجبور شدم نفس عمیق بکشم و لرزش دستمو زیر میز قایم کنم و دعا کنم که اشکم در نیاد، فهمیدم که چقد جلوی تمام این وهم و خیال های ذهنیِ معلق دراطرافم و غل و زنجیرهای ناگهانی که به دست و پام بسته شد، بی دفاع هستم.
اگه آدما هرمافرودیت بودن دیگه این مشکلاتو هم نداشتن. لازم نبود به جای یکی دیگه وقتی دارن توی ذهنشون راه حل طرح میکنن واسه بدبختی های عاطفیش، یهوگریه کنن و یه چیزی توی قفسه سینه شون داغ داغ بسوزه.احتیاجی به این همه خودسانسوری احساسی وابسته به جنسیت هم نبود که مدام فک کنی که این در شان من نیست و آن در شان من نیست و مرا آن به که روی خود به طور کل بپوشانم! این همه هم توی تاب بازی عشق و نفرت سرگیجه نمی گرفت کسی...
چه چیزایی خوشال خوشال باخودم بردم شیراز و دس نخورده برگردوندم: تاریخ بیهقی مو، حتی اون بازی ریاضی قهوه ای رو هم بردم...! چه فکری کرده بودم با خودم؟! چقد همه چی به نظرم ساده می اومد، ساده، روشن، معلوم، غیر قابل چشم پوشی و بعد وقتی مجبور شدم نفس عمیق بکشم و لرزش دستمو زیر میز قایم کنم و دعا کنم که اشکم در نیاد، فهمیدم که چقد جلوی تمام این وهم و خیال های ذهنیِ معلق دراطرافم و غل و زنجیرهای ناگهانی که به دست و پام بسته شد، بی دفاع هستم.
امروز دیگه بارون نیومد... پس فردا میرم تو 29 سالگی، احتمالن دوباره عرعر مقدسمو سر میدم و روی یک تکه ابری که دو دقیقه بعد محو میشه و منم میفتم پایین میشینم و چند لحظه ذوق مرگانه تو آسمونا سیر میکنم. برعکسشم هستا... آدم تو روز تولدش میخواد بمیره تموم شه این ولادت.
کی فکرشو میکرد؟ حالا جدا از اون نمیدونم چرا از دیروز که رسیدم خوابگاه اینقدر احساس الاغیت و رقت انگیز بودن دارم؟ چی به سر آدم میاد که یه روزه اینقد حسش رنگ عوض میکنه؟
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر