۱۳۸۹ دی ۲۱, سه‌شنبه

واندرفول لایف

نذار به این راحتی از دستت بره... امروز هم رفت.
چار ساعت با دوست پسر دوستم سروکله زدم که جان مادرت اینقدر به این بچه گیر بیخود نده. نمیدونم چرا وقتی زیاد حرف میزنم از خودم بدم میاد و ته اش میگم به تو چه دخالت میکنی.
آندره ژیدم نصف کاره مونده، تمومش نکردم.
دوباره تبدیل به یک بچه ی حرف نفهم شدم که باباش رفته مسافرت و گرم کارای خودشه و این اینجا دلش گرفته.
خدایا نمیدونم کجا هستی ولی هرجا هستی من همه شو سپردم به تو... دیگه نمیخوام. منو از اینجا ببر.

۱۳۸۹ دی ۱۷, جمعه

آبنبات های جایزه دار

در پنج شنبه ای که تا 2 بعدازظهر خواب بودم و هیچ حسی نسبت به هیچ چیز نداشتم و یک نوع اَبسوردیته ی معلق در فضا به من حمله کرده بود، نشستم و ترانه ای ازنزدیک ترین خواننده ی زنی که میشناختم ترجمه کردم و لابه لای سطرهای آن انگشتان یک نفر را توی دستم فشردم و به چشمهاش شبیخون زدم.
 منتظر هم ماندم کلی... بیهوده. نیامد.
ته این پنجشنبه یکی در گوشم خواند: از هرچه میترسی، آرزویش را داری و هرچه آرزو میکنی، میترساندت.