نذار به این راحتی از دستت بره... امروز هم رفت.
چار ساعت با دوست پسر دوستم سروکله زدم که جان مادرت اینقدر به این بچه گیر بیخود نده. نمیدونم چرا وقتی زیاد حرف میزنم از خودم بدم میاد و ته اش میگم به تو چه دخالت میکنی.
آندره ژیدم نصف کاره مونده، تمومش نکردم.
دوباره تبدیل به یک بچه ی حرف نفهم شدم که باباش رفته مسافرت و گرم کارای خودشه و این اینجا دلش گرفته.
خدایا نمیدونم کجا هستی ولی هرجا هستی من همه شو سپردم به تو... دیگه نمیخوام. منو از اینجا ببر.