۱۳۸۹ بهمن ۱۶, شنبه

چهره ی آبی

  داداش کوچیکه عاشق شده. همونی که من لگدهایی رو که به در و دیوار تن مادرم میزد هر روز با کف دستم دنبال میکردم. همونی که ساعتها توی بغلم براش لالایی می خوندم تا خودم خوابم ببره و اون پاشه و یواشکی در بره. همونی که دفتروکتابهاشو جلد می کردم و بهش دیکته می گفتم. همونی که صبحای زود که مامان صداش می کرد و دیرش شده بود و به امیرکبیر که مدرسه رااختراع کرده بود، فحش میداد و من بهش از زیر پتویی که روی سرم می کشیدم، طوری که خوابم نپره می خندیدم. همونی که باهاش قهر می کردم و تهدیدش می کردم که دیگه اون پولی رو که به من سپرده بود پس نمیدم. همون... خودِ خودش.

 برادرم عاشق شده. میشینه یه طوری از خواستنش حرف میزنه که من حسودیم میشه.
دیگه با دوتا کلمه حرف دعوامون نمیشه.
 انگار یک نفر درش عسل پاشیده و نرم ش کرده. عوض شده. خیره میشه و نیمساعت حرف نمیزنه. کلی تو هپروت رفته. داره بزرگ میشه. داره پوست میندازه. 

افتاده تو دور باطل؟ نمیدونم. 

۲ نظر: