۱۳۸۹ اسفند ۵, پنجشنبه

۱۳۸۹ اسفند ۴, چهارشنبه

صبر کردن درد دارد

این دندون رو جیگر گذاشتن هم از اون اصطلاحات عجیبه...  یه تصویر خونین، دردناک، ترس آور

امروز واسه خودم یه بازی ریاضیِ قهوه ای خریدم. حالا باید صبر کنم همبازیم هم بیاد. 

دندون رو جیگر بذار... میاد... پیداش میشه... زیاد دور نرفته... همین دور و براس... دندون رو جیگر بذار... دندون رو جیگر بذار...


۱۳۸۹ اسفند ۲, دوشنبه

بخشش لازم نیست...

نفسم که سرجا اومد، توی آینه لبخندیدم و گفتم: میبخشمش.
زیر دوش بدو بیراهامو یکی یکی شمردم و گفتم: میبخشمش.
جلوی آسمون تیره نفس عمیق کشیدم: میبخشمش.
خودم رو تصور کردم که سرشو جلوی من خم کرده، من کف دستم رو روی سرش میذارم  و میگم: میبخشمت.
یادم رفته بود ببخشم. یادم رفته بود که میتونم.
هنوز خط خطی های ته دلم نرفته... هنوز کاملن پاک نشده... یه کم اثرش هست ولی میره اونم.
بخشیدمش.
فک کنم تموم شد.

اِن توس آبراثُس

 دوباره بهار میشه و من دوباره بوی نفسهاشو میشنوم... از دیروز، از امروز، حتی اونروزی که رفته بودیم پیاده روی و من بین دوتا موتور گیر افتادم و چرخ یکیشون توی کمرم چرخید، حتی اون لحظه ای هم که همه جا بوی هولناک مرگ می اومد، عطر هواش تو سرم بود.

من صدای طپش قلبش رو توی هوای شب می شنوم، صدای مورمور کردن شو زیر پوست دنیا.

دوباره از نو، نو میشم. دوباره گندم سبز میکنم و دستمال به سرم میبندم و لوسترها رو تمیز میکنم و عطسه میکنم و جوانه ی شاخه ها رو میشمارم و دنبال بوی بهار نارنج میرم. دوباره از یک جای دور یک چیز ناشناخته ای به من حمله میکنه و من  دلم ازجا کنده میشه و به خودم میام میبینم دارم زار زار گریه می کنم.

دوباره عید داره میاد. زوده هنوز... تازه اول اسفنده... ولی من میبینمش ، نزدیکه.



۱۳۸۹ بهمن ۲۲, جمعه

روز-شب-روز

صبح من یک تکه کاغذ پیدا کردم. شاهراهی در سینه ام سوخت. گدازه هایش در گلویم چکه کرد. 
ظهر من دیدمش که در خواب راه میرفت و جای پاهایش روی بغض من میماند. من گیج بودم. من بوی خاکستر در هوا می پراکندم. من دختر بالغی بودم که دلش سوخته بود. 
شب توی دستهام 4 تا گوشواره ی نو داشتم.


آن مرد آمد.
آن مرد اتفاقی آمد.
آن مرد به سادگی آمد.
آن مرد در خواب آمد.
آن مرد در بیداری آمد.
آن مرد  تنها آمد.
آن مرد با بار آمد.
آن مرد با بغض آمد.
آن مرد زخمی آمد.
آن مرد بی سر آمد.
آن مرد بی چشم آمد.
آن مرد باآتش آمد.
من دیدمش که آمد.
من لرزیدمش که آمد.
من به پیشوازش نرفتم.

۱۳۸۹ بهمن ۲۰, چهارشنبه

شهر به شهر

دلم میخواست توی خاوران خونه داشتم... یه خونه ی کوچیک توی همون کوچه باغی، که ازش میریم طرف مسجدو قبرستون، با یه تکه باغ از همون باغهای ننه رجب ی که نخل های بزرگ داره و بهار که میشه زمینش از بنفشه و سنبل، بنفش میشه. درخت سیب میکاشتم توش و بادوم وازگیل و آلوی ترش... با یک عالمه سبزی.  

دلم میخواست توی شیراز خونه داشتم، کوچیک، طبقه ی پنجم-ششم. که توی پنجره ش فقط آسمون باشه و کوه. که توی کوچه ش اینقدر درخت نارنج باشه که بهار غروبها توی خونه فقط بوی بهارنارنج بیاد.
 که هر وقت دلم تنگ شد یواشکی به هیچ کس نگم و برم شیراز و شهر رو بِگردم و برای خودم از بازار وکیل گوشواره و مسقطی و پارچه های رنگی بخرم.

دلم می خواست تهران خونه داشتم یا مثل الان نیم متر اتاق، نزدیک یک کتابخونه ی بزرگ. که پنجره داشته باشه و پشت پنجره سپیدار و بید مجنون.

دلم میخواست مکه خونه داشتم، کنار مسجدالحرام، که هر وقت عاصی شدم برم بشینم اونجا طواف بی توقف سفیدپوشها رو نگاه کنم و توی دلم به مردمی که فکر می کنند هیچ وقت هیچ نامسلمونی وارد اون شهر نشده، بخندم.

دلم یک خونه می خواد تو همه ی شهرهایی که زندگی کردم و خاکشون به تنم چسبیده و وقتی میخوام جداشون کنم از خودم، خونم میریزه و اشکم درمیاد.
و تو ی همه ی شهرهایی که هنوز ندیدم ولی تصویر اونها در من هست...

۱۳۸۹ بهمن ۱۶, شنبه

چهره ی آبی

  داداش کوچیکه عاشق شده. همونی که من لگدهایی رو که به در و دیوار تن مادرم میزد هر روز با کف دستم دنبال میکردم. همونی که ساعتها توی بغلم براش لالایی می خوندم تا خودم خوابم ببره و اون پاشه و یواشکی در بره. همونی که دفتروکتابهاشو جلد می کردم و بهش دیکته می گفتم. همونی که صبحای زود که مامان صداش می کرد و دیرش شده بود و به امیرکبیر که مدرسه رااختراع کرده بود، فحش میداد و من بهش از زیر پتویی که روی سرم می کشیدم، طوری که خوابم نپره می خندیدم. همونی که باهاش قهر می کردم و تهدیدش می کردم که دیگه اون پولی رو که به من سپرده بود پس نمیدم. همون... خودِ خودش.

 برادرم عاشق شده. میشینه یه طوری از خواستنش حرف میزنه که من حسودیم میشه.
دیگه با دوتا کلمه حرف دعوامون نمیشه.
 انگار یک نفر درش عسل پاشیده و نرم ش کرده. عوض شده. خیره میشه و نیمساعت حرف نمیزنه. کلی تو هپروت رفته. داره بزرگ میشه. داره پوست میندازه. 

افتاده تو دور باطل؟ نمیدونم.