دلم میخواست توی خاوران خونه داشتم... یه خونه ی کوچیک توی همون کوچه باغی، که ازش میریم طرف مسجدو قبرستون، با یه تکه باغ از همون باغهای ننه رجب ی که نخل های بزرگ داره و بهار که میشه زمینش از بنفشه و سنبل، بنفش میشه. درخت سیب میکاشتم توش و بادوم وازگیل و آلوی ترش... با یک عالمه سبزی.
دلم میخواست توی شیراز خونه داشتم، کوچیک، طبقه ی پنجم-ششم. که توی پنجره ش فقط آسمون باشه و کوه. که توی کوچه ش اینقدر درخت نارنج باشه که بهار غروبها توی خونه فقط بوی بهارنارنج بیاد.
که هر وقت دلم تنگ شد یواشکی به هیچ کس نگم و برم شیراز و شهر رو بِگردم و برای خودم از بازار وکیل گوشواره و مسقطی و پارچه های رنگی بخرم.
دلم می خواست تهران خونه داشتم یا مثل الان نیم متر اتاق، نزدیک یک کتابخونه ی بزرگ. که پنجره داشته باشه و پشت پنجره سپیدار و بید مجنون.
دلم میخواست مکه خونه داشتم، کنار مسجدالحرام، که هر وقت عاصی شدم برم بشینم اونجا طواف بی توقف سفیدپوشها رو نگاه کنم و توی دلم به مردمی که فکر می کنند هیچ وقت هیچ نامسلمونی وارد اون شهر نشده، بخندم.
دلم یک خونه می خواد تو همه ی شهرهایی که زندگی کردم و خاکشون به تنم چسبیده و وقتی میخوام جداشون کنم از خودم، خونم میریزه و اشکم درمیاد.
و تو ی همه ی شهرهایی که هنوز ندیدم ولی تصویر اونها در من هست...