۱۳۹۱ دی ۱۸, دوشنبه

هوا آلوده ست

           امتحان نقد ادبي دادم. استاد مشاورم هم "كـــَــه" شد و اين زن انقدر گيجه كه همون كتابي كه سركلاسش ارائه دادم رو زير ورقه ي پروپوزالم سفارش كرده كه بخونم.
 ناهارم شبيه كباب بود. شبيه اين كه دختري كه چن سال باهات دوست بوده با سيني ناهارش روبه روت بشينه و تو سعي كني نگاهتو همون طوري كه از اون يكي نميدزدي، از اوهم ندزدي و هول نشي و لبخند بزني و اگر نميدونست مدرك كارشناسي و ارشد رو چطوري ميخرن براش توضيح بدي. ناهارم شبيه اين بود كه من دارم از بودن با همكلاسي هام لذت ميبرم.   
بعد كه بري خوابگاه سعي كني بخوابي شب ميشه. شب آدم رو آسيب پذير ميكنه. يادت مياره چه خوابهايي ديدي و كجاي خوابت از خواب پريدي. شب و لپ تاپت هم دستن. 
فكر ميكني براي ع واقعيت داري. فكر ميكني خيسي موهاتو ميبينه. فك ميكني صداي خميازه كشيدنشو ميشنوي. فكر ميكني دروغه. فكر ميكني راسته .
بعد دلت ميخواد لپ تاپتو ببندي و مچاله بشي توي رختخوابت. 
آخر شب دلم چايي ميخواست. ولي درست نكردم. گفتم فردا. خيلي مطمئن بودم فردا مياد. خوبه اين. دلم ميخواد به همه چي مطمئن باشم، شايد چشمم ضعيف تر از اين نشه. به دانشگاه ليل اول از همه.

۱۳۹۰ شهریور ۱۴, دوشنبه

به نظر میرسید هوا خنک تر شده. در حیاط باز بود ولی من آنچنان خنکی احساس نمیکردم. از پشت درهای توری درخت انار و زیتون و ازگیل معلوم بودند. پشت در، روی موکت خاکستری رنگ و رو رفته یک جفت دمپایی قرمز که دیشب قایم کرده بودم برای ظهر که دمپایی ها داغ می شدن، روی هم افتاده بودن. صدای عزیزی و خاله می اومد که در باره ی زنی به نام کَل خانم جان حرف می زدن و چایی می خوردن. خاله میخواست برای عزیزی زنجفیل توی چایی بریزه، عزیزی نگذاشت. گفت: اون دفعه که معده ام درد میکرد برای زنجفیل استخاره کردم بد اومد. خاله هم یک چیزی گفت تو مایه های: آره خب...  من هنگ کردم. نشستم جلوی در حیاط، تکیه زدم به تخت عزیزی که روبروی در بود. لیوان چایی رو گذاشتم زمین. یک متکا گذاشتم پشتم. نسیم گرمی به صورتم خورد. بیسکوییت کنجدی م رو زدم توی چایی و گاز زدم. یک نفس بلند کشیدم و به تو فکر کردم.

۱۳۹۰ فروردین ۲۱, یکشنبه

آبریل

بیست و هشت بار روی این کُره ی آبی، دور خورشید چرخیدم... کیف و جا مدادی و یک دفترچه ی نانوشته وانگشتر و رژ و ریمل هدیه گرفتم. گوشی ام رو توی دستام گرفتم و صدای زنگ کوتاه مدتشو نشنیده گرفتم و به سینه م فشردمش و ادامه ی فیلم آلمودوارم رو تماشا کردم.
همین...همین بود... تموم شد... سه آکابُ.

۱۳۹۰ فروردین ۱۹, جمعه

بازگشت-بازمرگ

   صبح هایی که کلاس ندارم و مجبور نیستم بعد از شوخی فرض کردن زنگ گوشیم،  گیج و منگ، بپرم پایین و کتری و کبریت و دستگیره رو روی شعله ی گاز توی آشپزخونه نصب کنم و به سرعت خودمو به دستشویی معرفی کنم، مسیر بازیابی خودم و رسوندن پاهام از روی تخت به روی زمین، ربع ساعتی طول میکشه. 
   امروز تا بیدار شدم، در طول این مسیر پرپیچ و خم، به این فک کردم که برفرض که هم اتاقیم چیزهایی رو که دوس ندارم بفهمه فهمیده باشه، حالا در اصل قضیه چه فرقی میکنه... یعنی مث وقتایی که تو خواب میبینی برهنه ای و میخوای بمیری که دستت به یه تکه پارچه برسه که خودتو بپوشونی و اون تکه پارچه رو هم هیچ وقت پیدا نمیکنی، الان من باید به فکر لاپوشونی باشم؟  نیستم که... عین خیالمم نیس. به خودم اومدم دیدم دارم میگم ولش کن، نمیفهمه که... اصن مشکل من نیس، مشکل اونه!

وسایلی که از شیراز آورده بودمو جادادم تو کمد، یخچالو هم خاموش کردیم که برفکاش آب شن... منم انگار که یخ مغزم آب شده باشه تمام مدتی رو که در حال دوخت و دوز کیفم بودم داشتم به خرانه بودن تمام افکار و احساساتم وقتی که شیراز بودم فک میکردم... که اصلن مگه میشه چیز به این مهمی رو بخوای به کسی تحمیل کنی؟ که اونم اصن با یه زبون دیگه حرف میزنه، تو یه دنیای دیگه سیر میکنه... خرم دیگه... دچار به یک نوع حماقت نوظهورهستم، که بسته به هورمونام تشدید میشه.


 اگه آدما هرمافرودیت بودن دیگه این مشکلاتو هم نداشتن. لازم نبود به جای یکی دیگه وقتی دارن توی ذهنشون راه حل طرح میکنن واسه بدبختی های عاطفیش، یهوگریه کنن و یه چیزی توی قفسه سینه شون داغ داغ بسوزه.احتیاجی به این همه خودسانسوری احساسی وابسته به جنسیت هم نبود که مدام فک کنی که این در شان من نیست و آن در شان من نیست و مرا آن به که روی خود به طور کل بپوشانم! این همه هم توی تاب بازی عشق و نفرت سرگیجه نمی گرفت کسی... 
چه چیزایی خوشال خوشال باخودم بردم شیراز و دس نخورده برگردوندم: تاریخ بیهقی مو، حتی اون بازی ریاضی قهوه ای رو هم بردم...! چه فکری کرده بودم با خودم؟! چقد همه چی به نظرم ساده می اومد، ساده، روشن، معلوم، غیر قابل چشم پوشی و بعد وقتی مجبور شدم نفس عمیق بکشم و لرزش دستمو زیر میز قایم کنم و دعا کنم که اشکم در نیاد، فهمیدم که چقد جلوی تمام این وهم و خیال های ذهنیِ معلق دراطرافم و غل و زنجیرهای ناگهانی که به دست و پام بسته شد، بی دفاع هستم.

امروز دیگه بارون نیومد... پس فردا میرم تو 29 سالگی، احتمالن دوباره عرعر مقدسمو سر میدم و روی یک تکه ابری که دو دقیقه بعد محو میشه و منم میفتم پایین میشینم و چند لحظه ذوق مرگانه تو آسمونا سیر میکنم. برعکسشم هستا... آدم تو روز تولدش میخواد بمیره تموم شه این ولادت.

کی فکرشو میکرد؟ حالا جدا از اون نمیدونم چرا از دیروز که رسیدم خوابگاه اینقدر احساس الاغیت و رقت انگیز بودن دارم؟ چی به سر آدم میاد که یه روزه اینقد حسش رنگ عوض میکنه؟

۱۳۸۹ اسفند ۱۷, سه‌شنبه

زین فلک منحنی

عجیبه ولی یک چیزهایی در زندگی واقعیت دارن، راستن.

 یک چیزهایی رو می خونی و میشنوی و میبینی و فکر میکنی که چقدر خوب که من اینها رو میدونم ولی نمی فهمی که اینها دونستن نیست... باید به جان خودت بیفتن تا معنیشون رو بفهمی. باید مورمور کنن زیر پوستت، باید توی بدنت همه ی جریانهای حیاتی ت رو بسوزونن، باید توی دهنت شیرین بشن...

بعضی چیزا راسته... یه روز میفهمی... بستگی به شهامتت داره.

۱۳۸۹ اسفند ۵, پنجشنبه