۱۳۹۱ دی ۱۸, دوشنبه

هوا آلوده ست

           امتحان نقد ادبي دادم. استاد مشاورم هم "كـــَــه" شد و اين زن انقدر گيجه كه همون كتابي كه سركلاسش ارائه دادم رو زير ورقه ي پروپوزالم سفارش كرده كه بخونم.
 ناهارم شبيه كباب بود. شبيه اين كه دختري كه چن سال باهات دوست بوده با سيني ناهارش روبه روت بشينه و تو سعي كني نگاهتو همون طوري كه از اون يكي نميدزدي، از اوهم ندزدي و هول نشي و لبخند بزني و اگر نميدونست مدرك كارشناسي و ارشد رو چطوري ميخرن براش توضيح بدي. ناهارم شبيه اين بود كه من دارم از بودن با همكلاسي هام لذت ميبرم.   
بعد كه بري خوابگاه سعي كني بخوابي شب ميشه. شب آدم رو آسيب پذير ميكنه. يادت مياره چه خوابهايي ديدي و كجاي خوابت از خواب پريدي. شب و لپ تاپت هم دستن. 
فكر ميكني براي ع واقعيت داري. فكر ميكني خيسي موهاتو ميبينه. فك ميكني صداي خميازه كشيدنشو ميشنوي. فكر ميكني دروغه. فكر ميكني راسته .
بعد دلت ميخواد لپ تاپتو ببندي و مچاله بشي توي رختخوابت. 
آخر شب دلم چايي ميخواست. ولي درست نكردم. گفتم فردا. خيلي مطمئن بودم فردا مياد. خوبه اين. دلم ميخواد به همه چي مطمئن باشم، شايد چشمم ضعيف تر از اين نشه. به دانشگاه ليل اول از همه.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر