بیست و هشت بار روی این کُره ی آبی، دور خورشید چرخیدم... کیف و جا مدادی و یک دفترچه ی نانوشته وانگشتر و رژ و ریمل هدیه گرفتم. گوشی ام رو توی دستام گرفتم و صدای زنگ کوتاه مدتشو نشنیده گرفتم و به سینه م فشردمش و ادامه ی فیلم آلمودوارم رو تماشا کردم.
همین...همین بود... تموم شد... سه آکابُ.
سخته كه آدم ببينه زمانش رو داره از دست مي ده
پاسخ دادنحذفكاش جور ديگه اي بود