اولین ساعت زمستان.
امروز امتحان انواع شعر فرانسه دادیم و هیچ کس شاید درک نکند و لی من از اینکه این زن اینطور به من توجه دارد یک لذت عجیب وغریبی میبرم. عصر با زهرا رفتیم شوخی شوخی یک جایی رو آتیش زدیم و بعد هم رفتیم به افتخار خودمون هات داگ خوردیم.واز آنجا که مجرم همواره به محل جرم برمیگردد، بعدش برگشتیم محل آتیش سوزی رو چک کردیم.
غروب رسیدم خوابگاه. غروب بلندترین شب سال.
درحالیکه هیجان داشتم که این غلطی رو که کردیم به همه اعلام کنم، تا فیسبوک رو باز کردم و حروف کلمه ی یلدا ظاهر شد، یک درد عجیبی روی گلوم چنگال کشید و من با مامان و بابا و پسرها از در خونه ی بابا بزرگم رفتیم تو، ومن افتادم وسط هال اولی و "آقا سید هاشم" رو بغل کردم و اشکم در اومد و کسی جلوم اون ظرف آجیل خوری چوبی رو که سر پرنقش و نگاری داشت، چرخوند ومن صداشواز میون صدا های تک تک آدمهایی که اونجا بودند شنیدم.
آدمهای فیسبوک رو حاضر غائب کردم و خوابیدم. ته خوابم این بود که شوهر خاله من داشت ماشین رو روشن میکرد که لئوناردو دی کاپریو رو برسونه یک جایی و من وقتی در جلو رو باز کردم که خودمو بچپونم دیدم یک بچه ای اونجا نشسته که پا نداره وبه خودم لرزیدم و گویا بچه ی خاله م بود.
بیدار که شدم ساعت 10 شب بود. مرضیه با اس ام اس دوباره بهم فحش داده بود و گفته بود که نمیتونم از زیر ترجمه ی داستان کوتاه شروود اندرسون در برم. عالم و آدم هم تبریک شب یلدا فرستاده بودند.
الان نشسته م در درازای شب، فیلم بلک سوان رو داونلود میکنم که همین امشب ببینم و چای سبز و شکلات 72 درصد پارمیدا میلمبانم. بابا بزرگم هی میاد توی گوشم حرف میزنه و بوسم میکنه و میره.
تو این زمستان خشک و بی بارون و برف، من به چیزهایی که انتظارشون رو ندارم نزدیک میشم. منِ عاقل ام داره به سقط یا سزارین فکر میکنه.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر